آقا اجازه ....
بهرام نوجوان ، د ست بلند کرد سوالش را از درس جدید بپرسد ،( او همیشه سوال دارد ، ولی کسی نیست که برای سوال هایش جوابی داشته باشد....) که روایت مرگ یزد گرد سوم بود به دست آسیابان ، به طمع زر و مال .هرچور فکر میکرد ، نمی توانست سر در بیاورد . با خودش میگفت ، جز یزدگرد و آسیابان کی آنجا بوده که بیاید ماجرا را این طور که در تاریخ ثبت شده تعریف کند؟یزد گرد که کشته شده بود و قاعدتا نمی توانسته بعد از مرگ ، داستان قتلش را برای دیگران بگوید ؛ آسیابان هم که دیوانه نبوده برای بقیه تعریف کند سر یزدگرد را به طمع زر و مال و جامه هایش در خواب زیر آب کرده !پس ماجرا چطور به این شکل در تاریخ ثبت شده است ؟
- بنشین !
این صدای معلم بود که با لحنی محکم وعصبانی ، سوال منطقی بهرام نوجوان را با همین یک کلمه جواب می داد . او نشست ، بی جواب ، اما وقتی سالها بعد این سوال دوباره از بین پرسش های ریز و درشت دیگر به ذهنش هجوم آورد و او با ساختن" مرگ یزدگرد "سعی کرد جوابی برایش پیدا کند ، معلوم شد نه تنها هیچ وقت به توصیه آن معلم تاریخ دبیرستانش گوش نکرده و ننشسته ، بلکه حتی دویده تا برای سوال های جورواجور ذهن پرسش آفرینش جواب پیدا کند ؛ ....این چند سطر بهانه ای بود تا به علامندان اعلام نمایم که از این پس در این وبلاگ از ایرانی ترین نویسنده یعنی استاد بهرام بیضایی بیشتر می خوانیم .
•
علی عابدی
| چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385
| 2:13
لينک