تبليغاتX
مهتاب
يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو ميبره کوچه به کوچه
باغ انگوري باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اون جا که شب ا
پشت بيشه ها يه پري مياد
ترسون و لرزون
پاشو ميزاره تو آب چشمه
شونه مي کنه موي پريشون
...يه شب ماه مياد

 

--- --

    درباره تئاتر
    درباره سینما
    درباره هنرهای تجسمی
    درباره شعر
    درباره موسیقی
    درباره عکاسی
    درباره فیلمسازی

_____________________

     هفته دوم خرداد 1386
     هفته اوّل آذر 1385
     هفته دوم شهریور 1385
     هفته اوّل شهریور 1385
     هفته چهارم مرداد 1385
     هفته دوم مرداد 1385
     هفته اوّل مرداد 1385
     هفته چهارم تیر 1385
     هفته دوم تیر 1385
     هفته اوّل تیر 1385
     هفته دوم خرداد 1385
     هفته اوّل خرداد 1385
     هفته چهارم اردیبهشت 1385
     هفته سوم اردیبهشت 1385

_____________________

     شیندخت
     مهران رحمانی
     نیک آهنگ
     بجنورد 1400 (احسان سیدی زاده )
     انجمن مستند سازان
     ولوله
     شهر بجنورد
     بجنورد
     سینمای جوانان ایران
     عکس
     ایستگاه آخر
     مسعود بهنود
     سیامک
     بانوی تنهایی
     بگو سنجاقکم هستی

_____________________

     خانه فیلم مخملباف
     خوابگرد
     عباس معروفی
     سینما توگراف
     و یدئو فیلم
     آیدین آغداشلو
     مجید مجیدی
     سینمای آماتور
     بهمن قبادی
     خانه هنرمندان

_____________________

 

تک پرده چند خطی5

                                              

        / یک خط راه آهن و دو زندانی در تاریکی شب /

زندانی سیاه : پس چرا قطار نیومد .

زندانی سفید : بگیر بخواب .

زندانی سیاه : اگه بیاد و ما خواب باشیم .

زندانی سفید : تو همش نفوس بد میزنی بگیر بخواب .

زندانی سیاه : ما دیشب خواب بودیم . قطار اومده و رفته .

زندانی سفید : از کجا می دونی .

زندانی سیاه : ریل را ه آهن داغه . دست بزن .

زندانی سفید : دیوونه این داغی به خاطر هوا ی گرمه    اینجاست .

زندانی سیاه : اینجای ریل جای روغن سیاهه . دست بزن .

زندانی سفید : تو خیا لا تی شدی . بگیر بخواب . دیر وقته .

زندانی سیاه : شاید بعد از خواب ما قطار میاد و میره .

زندانی سفید : تو پاک قاطی کردی بچه . قطار اگه می اومد می دیدیم .

زندانی سیاه : بذار من امشب بیدار باشم شاید قطار بعد از خواب ما بیاد .

زندانی سفید : هر طور دوست داری . من خوابم میاد .

/ زندانی سیاه تا نیمه های شب بیدار می ماند و آرام آرام چرت می زند . صدای سوت قطارکه نزدیک و بعد دور می شود. زندانی سیاه ناگهان از خواب می پرد و چشم باز میکند ، دست روی ریل میگذارد و احساس میکند با زهم  قطار گذشته است ./

    علی عابدی  | سه شنبه سی و یکم مرداد 1385  | 22:44 لينک

____________________________________________________________________________________________


عشق ، آهن و تقدیر ادیپ وار

 *علی اصغر دشتی                   

                                 نگاهی به نمایش "شیون"

نویسنده و كارگردان: علی عابدی

بازیگران: حسن عابدی و پرستو كرمی

اجرا شده در سالن شماره 2 مجموعه‌ی تئاتر شهر

پیش از این
نمایش «مرد حلبی» را با بازی همین دو بازیگر (حسن عابدی و پرستو كرمی) و با نویسندگی و كارگردانی همین كارگردان (علی عابدی) دیده بودم.
نمایشی با محور
«عشق» و پایانی سوزناك با یك «خودسوزی»! شاید بتوان گفت شیون نقطه‌ی تكامل «مرد حلبی» است و علی عابدی هنرمندی است كه دغدغه‌ی ثابت خود را در طرح و ارتباطات، متفاوت عرضه می‌كند. عابدی با ذهنی تقدیرگرا، آن‌چنان بی‌رحمی‌های تقدیر را بر تماشاگر عیان می‌كند كه «هم‌ذات‌پنداری» با قهرمان داستان جزو لاینفك نتایج اجرای اثر او محسوب می‌شود.
نمایش‌گریزی از «قصه‌گویی» ندارد و تلاش می‌كند قصه را در
پیچ و خم نادانسته‌های كاراكترها نسبت به یكدیگر و درنتیجه هم‌راه با نادانسته‌های تماشاگر نسبت به كاراكترها و عقوبت و نتیجه‌‌ی ارتباط آن‌ها پیش ببرد.

عابدی
هرچند دست به خلق اثری بدیع نمی‌زند، ولی پویایی خود را در انجام گامی دشوار به كار می‌گیرد. نمایش تركیبی است از چیدمان قصه‌ای پیچ در پیچ، كه از لحظاتی مانده به پایان آغاز می‌شود. آدم‌ها گذشته‌ی جداگانه‌شان را روایت می‌كنند و بعد از روایت گذشته‌ی ارتباطی‌شان با یكدیگر، عاقبت به اكنون بازمی‌گردند و ما شاهد وقوع فاجعه در اكنون هستیم. آگاهی، رنج می‌آورد و هراس از ادامه‌ی زیستن. قهرمان جست‌وجو می‌كند و با رسیدن به آگاهی و دشنامِ تقدیر، تحملی برای ادامه‌ی حیات ندارد، پس بی‌رحمانه به مبارزه با تقدیر بی‌رحم برمی‌خیزد، یا به عبارتی دیگر، ‌بی‌رحمانه خود را تسلیم تقدیر بی‌رحم می‌كند. از عشقِ آماده برای عشق‌ورزی دل می‌كند و او را به آب و خود را به آتش می‌زند.
ادیپ نیز چنین می‌كند، آگاه می‌شود از قتل پدر و
همخوابگی با مادر و طاعون كه مردم شهر را می‌كشد، ‌پس خود را گناهكار می‌داند و آن‌گاه چشمان خویش كور را می‌كند.
«
شیون» نیز آن‌گاه كه پدر كافور همچون
«تیزریاس» به او می‌گوید تو و كافور هردو فرزندان من هستید و باران، این بچه كه از شما زاده شده، حرام است، نمی‌خواهد این تقدیر ناخواسته را بپذیرد.
پس در مقابل
پدرش می‌ایستد و آن‌گاه كه پدر، باران را می‌كشد،‌او نیز پدر خود را می‌كشد و به سبب این قتل به زندان می‌افتد. سلطان، مرد افغان، سال‌ها انتظار می‌كشد و نامه‌های عاشقانه‌ی خود را به زندان می‌فرستد تا شیون بخواند، ولی شیون سواد خواندن ندارد!
«
شیون»، تئاتری قصه‌پرداز است و سعی دارد اصول قصه‌پردازی را رعایت كند
. ما در این نمایش با شخصیت روبه‌رو هستیم، دو شخصیت حاضر و چندین شخصیت غایب. درواقع، پیش‌برد داستان در این نمایش صرفاً به سبب شخصیت‌های حاضر رخ نمی‌دهد، بلكه بخشی از شكل‌گیری اثر به واسطه‌ی گفتمان درباره‌ی آدم‌های غایب است.

علی
عابدی برای اجرای اثرش، فضایی آهنین، هرچند بسیار شلوغ و نه‌چندان ضروری را به كار می‌گیرد، این فضای آهنین و سخت، خود سرسختی تقدیر حاكم بر فضای آرام و عاشقانه‌ی ذهن آدم‌های نمایش را ارائه می‌كند. ما بیش از این‌كه در صحنه بازیگران را ببینیم، مجسمه‌های آهن را می‌بینیم و این تا حدی از تمركز مخاطب روی آدم‌ها و قصه‌ی پرپیچ و خمی كه نیاز به تمركز دارد، ‌می‌كاهد.
بازی مناسب بازیگران، هرچند گاهی با وجود
دیالوگ‌های محتوایی از مرز ارتباط و زندگی خارج می‌شود، ولی با این حال باورپذیر و در خدمت رشد اثر است.

«
شیون» نمایشی بی‌ادعا و به دور از هرگونه شلنگ تخته
انداختن در صحنه است. نمایشی است در اندازه‌های خودش و طراحان‌اش، نمایشی برآمده از درگیری‌های ذهنی و روحی خالق‌اش، درگیری‌هایی از عشق و تقدیر و قصه‌های پرپیچ و خم زندگی كه تقدیر می‌سازدشان و بس...

 

 

    علی عابدی  | شنبه بیست و هشتم مرداد 1385  | 16:50 لينک

____________________________________________________________________________________________


سه.دو.یک.حرکت

                                      

                                  

 سرانجام طلسم ساخته شدن فیلم مستند از زندگی و آثار برجسته ترین هنرمندان موسیقی مقامی خراسان شمالی شکسته شد . اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی به زعم بنده و نقل و قول های دیگر هنرمندان یک گام اساسی و محکم و البته ماندگار درخصوص  حفظ و اشاعه موسیقی مقامی برداشته است که بی شک این اثر، گنجینه بسیار گرانبهایی خواهد بود که علاوه بر شناساندن موسیقی مقامی در محافل هنری کشور و بین الملل ،  در اختیار علاقه مندان به هنر خراسان شمالی قرار گذاشته خواهد شد . فیلم مورد نظر در دو بخش  داخلی ( استودیو)  و خارجی ( لوکیشن هایی مربوط به محل زندگی اساتید ) تهیه و تولید خواهد گردید که در این مجموعه ، ما با مقام های موسیقیایی ،  آهنگ ها و روایت های مختلف اقوام کرمانج و ترکمن این خطه آشنا می شویم . همکارانی که در این مجموعه کنار این حقیر خواهند بود بدین شرح میباشد .

تصویر بردار : مهران رحمانی عزیز

تدوین : باز هم مهران رحمانی و .... هنوز مشخص نیست .

دستیار کارگردان : حامد آقای ظریفیان ( نیک آهنگ فعلی )

صدا بردار : یوسف بابایی به همراه قد بلند ترین هنرمند شهر مجتبی خان مدرسی فر .

مشاورین ادبیات فولکلور : ناصر راهنما . مهدی رستمی .و...

مشاور موسیقیایی : محمد رضا رحیمی و...

 

                                            و عوامل متعدد دیگر که متعاقبا اعلام خواهد گردید .

    علی عابدی  | شنبه بیست و هشتم مرداد 1385  | 0:43 لينک

____________________________________________________________________________________________


پنجره رو به تاریکی

                                        

  از روزمرگی نفرت دارم . یک عمر دور خودت بچرخی و آخرش هیچ . وقت رفتن به پشت سرت نگاه میکنی میبینی یه خط راست کشیده شده که جای پای قدم هات یک وجب هم از ترس وتوهم به  بیراهه نرقته  .و تازه تو راهی رو رفتی که یکی و خیلی ها قبل از تو همین خط ممتد رو گرفتن و به جایی رسیدن که تو حالا رسیدی .  این یعنی یک دایره و یک تسلسل و اصل فلسفه پوچی .

یاد خیلی چیزها میافتم ، صندلی اوژن یونسکو ، در انتظار گودو ی بکت ، سی زیف و مرگ روبر دمرل ، اشباح ایبسن ، و از همه مهمتر  یاد قصه ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی عزیز.

یه ماهی کوچولو که از زندگی تو رود خونه خسته شده ، نمی خواد عین همسایه هاش بچرخه و زمونی چشم باز کنه که  ببینه باز همونجاست  و هیچی تغییر نکرده و اون شده یه ماهی پیر عین همسایه یا مثل  مادر بزرگش که کارش شده نقل یه قصه تکراری . ماهی سیاه کوچولو می خواد به دریا برسه وبخاطر رسیدن  پشت  پا می زنه به همه چیز و میره ومیره  . کار ندارم که تو را ه و تو دریا چه اتفاقاتی براش  می افته و آخر قصه چطوری تموم میشه. هرکسی یه جوری خودشو توجیه میکنه و خیال میکنه  زندگیش براش معنی داره و وجود و حضورش رو  با فلسفه وبا معیار اون ماهی کوچولو تطبیق میده  .اما حقیقت دورتر از واقعیته و خیلی هم تلخ . خیلی ها وقتی صفحات ابتدایی قصه ماهی سیاه کوچولو روکه  میخونن میذارنش کنار ، چون در خودشون این جربزه نمی بینن که راهی چنین سفرایی بشن .و خیلی ها هم هستند که  تا آخر قصه پیش میرن، آخر قصه می خونن که ماهی بیچاره  به مصیبت بزرگی دچار شده و لی هنوز مبارزه رو به سازش ترجیح می ده ، چرا که اعتقاد و ایمان داره به آزادی که خداوند برای اون و بقیه ماهیها وضع کرده . ماهی کوچولو جونش رو به خاطر آزادی بقیه ماهیها از دست می ده و چیزها ی بزرگ دیگه ای چون آزادی به دست میاره . و می بینیم که با این کارش به زندگی و مرگش معنا میده . اینجاست که خواننده پا پس میکشه ، وبا گفتن این جمله که اینا همه اش قصه است از زیر بار این مسئولیت  خودشو خلاص میکنه . هیچکسی لذت ایثار رو درک نمیکنه مگر این که در زندگی طعم ازخود گذشتگی رو چشیده باشه و کم نیستند اگر گوش چشمی به تاریخ  نظر بندازیم . شنا کردن برخلاف رودخانه کار آسونی نیست .

بگذریم. با این مقدمه طولانی  وشاید هم بی ارتباط ، میخوام به این مطلب اشاره ای داشته باشم که .... مدتیه احساس پوچی و بی انگیزه بودن میکنم . شاید رفتن پرویز دردی(بخشی ) یکی از دلایلی باشه که به این بیهودگی دامن می زنه .

  احساس خفگی میکنم ، و این احساس از جایی ناشی میشه که تن دادم به شرایط زندگی روزمره کارمندی.

گاهی وقتا  که روزنه ای از نور در اتاقم میبینم به یاد چوبک ، هدایت ، بیضایی ، شاملو ، اخوان ، مشیری ، آتشی و... می افتم که چرا نتونستن زیر سایه ادرات و نهاد های دولتی و  کنار کارمندان دوام بیاورند . زندگی هرکدومشون رو که مرورمی کنی  ، پرونده های سیاه بی انظباطی اداری موج میزنه،   میبینی همین اساتید در دوران اداری، هر بار به بهانه ای تبعید و یا منتقل میشدند و یا اونقدر همکاران محترمشون  عرصه رو  تنگ میکردند  که بیچاره هنرمند مجبور می شد  پا به فرار بذاره که من اسمش رو میذارم فرار برای خوشبختی . یه خورده که فکر میکنم ،  می بینیم از اون  همه کارمند جور واجور و تنگ نظر ، که زاغ دیگرون را چوب می زدند نام و نشونی نمونده ودر عوض نام هنرمندان یاد شده بر قله فرهنگ وهنر  تا ابد باقی خواهد ماند  . بهرام بیضایی کارمند همه اداره ها شد ولی کارمند هیچ اداره ای نموند . اون در استعفاش نوشته بود : ما مهره هایی هستیم که به هیچ پیچی نمیخوریم .

    علی عابدی  | سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  | 21:0 لينک

____________________________________________________________________________________________


یک دوتار تنها

                                                 

  بخشی پرویز دردی هم در سکوت غریبی و دور از هیاهو رفت . مرد آرام و تنهای شهر به بلندای قصیده ای ناتمام درد حزنی به دل پینه کرده بود که هیچکس را جز دوتار نمی دانست . یکبار که میهمان مجلس روایت خوانی ما بود ، اشک در چشمانش لانه کرده بود و بی اختیار و به آرامی پایین آمد وبا حس غریبی  گفت من دیگر نمیتوانم برایتان بخوانم . بعد فهمیدیم که چند ماهی نیست که  حنجره اش را عمل کرده است .

شبی دیگر باز در مجلسی دعوت شد و با روایت خوانی بی نظیرش همه ما را شیفته و ذوق زده کرد و خطاب به مدعوین گفت : من بیش از پنجاه روایت و مقام و آهنگ کرمانجی و ترکی دارم که بخش عظیمی از آنها را از استاد م بهرام بخشی آموخته ام و تاکنون به گوش کسی نرسیده است . و قول داد که اگر شرایط فراهم شود علاوه بر اینکه  همه آنها را در اختیارمان قرار میدهد ، خاطراتی اززبان بهرام بخشی ( استادش ) به یاد دارد که بازگویی آن میتواند رازهایی موسیقیایی بسیاری را باز گشاید . و  با این اوصاف در آن زمان متاسفانه هیچ گاه کسی شرایط را فراهم ننمود ، بماند ،  گامهایی هم که برداشته شد به سبب تنگ نظری و ... به سر انجام نرسید .  

پرویز دردی حالا میان ما نیست و همه آن چیز ی را که شنیده بودیم و نشنیده بودیم با خود برده است و آرام آرام نغمه و پنجه دوتارش در تاریخ گم میشود به مانند بخشی های نامدار بسیاری که هنرشان را با خود به خواب ابدی سپرده اند . زیرا همه دوران  با سهل انگاری و با بی تفاوتی از کنار هنر و هنرمند میگذریم و این چیز تازه ای نیست که ما همیشه دیر می رسیم و یا هیچ گاه نمی رسیم .

پرویز دردی چند روزی است که دلتنگی دوتارت را می شنویم ، هر سیم زخمی میزند بر دیگری و هر دو رنگی بر ویرانی خود که صاحب رخت بسته و با ر سفر بر دوش گرفته .

دیروز و روزهای سرد دیگر ، این دوتار ، زخمه های خود را که با پنجه گرم تو به جوش و خروش عارفانه در می آمد از یاد می برد .

دیگر کیست که به پاس عاشقانه ترین شب های شادی بخش یک عروس خواب را از خود بگیرد و در گوش آسمان و ستاره لالایی و هرایی سر دهد . بیچاره مردمان نگون بختی که با خیال خام خودبزرگ می شوند و گمان می برند با دادن اندک هزینه ای ، همه رنج بخشی ها را پرداخت می نمایند . کاش می شد آ ن سوی صورت یک بخشی را دید که انگار زار از او ریشه دوانده است .

پرویز دردی باید می رفت اما نه به این زودی .

    علی عابدی  | سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  | 15:28 لينک

____________________________________________________________________________________________


template desinged Bye : Ebad Hashemi