یک
هروقت که از خانه به کوچه می رفت
روی چهار دکمه لباسش چهارقطره
خون بود.کسی نمی دانست خون
چه کسی بود .
دو
در صبح دردر پارچه ای سیاه خود را پنهان
کرده بود .به کوچه رفت اما دیگر به
خانه بازنگشت .
سه
آنروز آدینه باآن چشمان جادویی
به کوچه رفت نامش را به هیچکس
نگفت.کسی از او خبر نئارد.
چهار
آنقدر در سازدهنی نواخته بود که چهر ه اش
در گیسوان گم شد.اورا دیگرنمی شناختیم .
پنج
....ودر ادامه تا بیست وپنج
احمد رضا احمدی را جدا از چهره فاخر فرهنگی و هنری کشورکه در آثار ادبیاتی او از جمله شعر و ترجمه یکی از صاحب نظران برجسته می باشد که ارادت ویژه داشته و دارم و از معدود هنرمندانی میدانم که ازتصویر و مصاحبه گریزان است و از سوی دیگر استاد احمدرضا احمدی بسیار صادق و بی پرده سخن میگوید حتی با لحظات زندگی خویش نیز تعارف ندارد ....
احمدی : اصولا در تمام زندگی ام ، آنارشیست بوده ام . یادم هست زمانی در اوج عشق و علاقه به یک دختر ، ناگهان رها کردم و رفتم . شاید حالا غصه بخورم ، ولی آنروز این جوری عمل کردم . یا در دبیرستان مثلا با دمپایی می رفتم مدرسه . ده بار بیرونم کردند . هنوز هم زندگی من را سر عقل نیاورده است ...
•
علی عابدی
| یکشنبه چهاردهم خرداد 1385
| 1:46
لينک