شعری از بیضایی ...
بی آنکه شاعر باشم – گاهی پرتی نوشته ام نه به نام شعر ، که به نام عواطفم .
از نگفتن گفتن
گهگاه خواب دخترکی می بینم کم سال
که قراراست روزی مادر من باشد .
دخترکی که بازیهایش شبیه بازی نیست
و کارنامه ی درخشانش
با اشک دوری از مادر شسته شده !
توپش را زمین می زند،و می شمرد؛
وآنچه می شنود چیزی نیست
جز صدای توپش- و دلش!
رنگ پریده اش را لبخندی زینت نمی دهد
خودش را می بیند در آینه ؛
همبازی خودش!
لی لی کنان از خط ها می گذرد ؛
وچون می گذرد ازته خط ؛
می ماند میان نرفتن و رفتن
فکر میکند به من
- به غریبه ای -
که قرار است روزی فرزند او باشد
نمی داند که بهتر است روزی – کی ؟-
به دنیا بیاوردم یا نه ؟
نمی داند که اندوه
برای توشه سپردن به کودکش کافی است؟
فکر می کند؛
به مردی که قرار است روزی – کی ؟-
زیر سقفش باشد .
مردی ندیده ؛
که کیست ؟وکجاست ؟
و هرجا هست و هر که هست
شاید اکنون درخیال او هم نیست !
مردی که شاید اکنون
- وجب به وجب-
در کار مساحی بیا بانهاست ؛
و گاهی شعری مینویسد کنار اسناد دولتی!
مردی که از کولاک کوبنده برف
پناه برده زیر شکم اسبی
و نمی داند حالا یخ میزند یا کی ؟
وچون آخرین امید سر سوزانش
شاید فکر می کند به لبخند اندوه زای دخترکی تنها
در جایی دور ؛
مانده میان نرفتن و رفتن
بر خط کشی یک بازی .
دخترکی ندیده
که کیست ؟یا کجاست؟
و هر جا هست و هر که هست
چیزی ندارد
جز مانند ی در آینه
جز تو پکی لرزان در دو دست
- وقلبی که گرم شده ،ازبس تند میزند -
جز خیال گنگی از مردی زیر شکم اسبی در کولاک
جز کار نامه ای
- باده ردیف بیت -
تا با آتش آن گرم کندش !
•
علی عابدی
| پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
| 1:20
لينک