تبليغاتX
مهتاب
يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو ميبره کوچه به کوچه
باغ انگوري باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اون جا که شب ا
پشت بيشه ها يه پري مياد
ترسون و لرزون
پاشو ميزاره تو آب چشمه
شونه مي کنه موي پريشون
...يه شب ماه مياد

 

--- --

    درباره تئاتر
    درباره سینما
    درباره هنرهای تجسمی
    درباره شعر
    درباره موسیقی
    درباره عکاسی
    درباره فیلمسازی

_____________________

     هفته دوم خرداد 1386
     هفته اوّل آذر 1385
     هفته دوم شهریور 1385
     هفته اوّل شهریور 1385
     هفته چهارم مرداد 1385
     هفته دوم مرداد 1385
     هفته اوّل مرداد 1385
     هفته چهارم تیر 1385
     هفته دوم تیر 1385
     هفته اوّل تیر 1385
     هفته دوم خرداد 1385
     هفته اوّل خرداد 1385
     هفته چهارم اردیبهشت 1385
     هفته سوم اردیبهشت 1385

_____________________

     شیندخت
     مهران رحمانی
     نیک آهنگ
     بجنورد 1400 (احسان سیدی زاده )
     انجمن مستند سازان
     ولوله
     شهر بجنورد
     بجنورد
     سینمای جوانان ایران
     عکس
     ایستگاه آخر
     مسعود بهنود
     سیامک
     بانوی تنهایی
     بگو سنجاقکم هستی

_____________________

     خانه فیلم مخملباف
     خوابگرد
     عباس معروفی
     سینما توگراف
     و یدئو فیلم
     آیدین آغداشلو
     مجید مجیدی
     سینمای آماتور
     بهمن قبادی
     خانه هنرمندان

_____________________

 

روزهای روشن ..

روزها خوب به یاد دارند و شب ها خوب در خاطر دارند ، که این صدای فریاد کیست ،  این خروش عمیق ، ناله دو استخوان بال عقاب نیست که آسمان شنیده است ، گلوی فشرده مردمانی است  جنگ زده در قرونی بس آشفته زیر بلندای این آسمان نیلگون که  سربه سجده خاک رسانده است و هیچگاه  به سبب مردانگی شان سرتعظیم فرو نیاورده اند، این صدای رعد ی است سهمگین ،پر عقده در میان ابر و در خود بارشی دارد سیل آسا ...این نغمه سالخورده مردفرتوتی نیست بلکه قلندرانی است  گوسان دیده ، خنیاگر ، که میراثی بزرگ در سینه نهفته اند ، این صدای درونی ملتی است که در بستر قلبشان  تاریخی شگرف و عظیم از حماسه و افسانه نشسته است ، که حالا  همه حکایت  تاریخ از سوراخ  دو بال استخوان عقاب  واز دالانی که از تاریکی به روشنایی  میرسد تصویر نمایی میکند و گویی همه از تاریخ باز گشته و گوشه چشممان سویی گذشته را میبینیم و سویی دیگر آینده را میخوانیم . چه کسی مارا با خود میبرد، به دور ها و رازها ؟

علی خان آبچوری ، تنها باز مانده نسلی از تاریخ که از دوران کودکی  تا کنون با عشقی آتشین  به سازش  با همه ناملایمات زمانه زیسته است وهیچ گاه لب به اعتراض ندوخته است . هرچه دارد در تنهایی با  سازش در میان میگذارد ، این بخشی از زندگی اوست  و بخشی از جوارح او ،سازش حکم قلبی است که مدام می تپد . ، او همیشه با ساز همرا ه بوده است و ساز همیشه با او مونس . چه الفتی است میان او و دو استخوانی بیروح که هر لحظه جان می گیرد .

من بارها و بارها پای صحبت استاد علی خان آبچوری نشسته ام ، و هیچگاه به یاد ندارم که از کسی یا چیزی گله و شکایتی کند ،اوباینکه همیشه میان جمع است ولی گمان میکنم تنهاست ،  تنهایی در نگاهش پیداست،به  چشمانش که خیره میشوی حس غریبی دارد، حس مردی که رویاهایش فرو ریخته است  وانگار زیر بار غمی می سوزد .یاد داستانی از سیمین دانشور می افتم ؛زندگی سیاه بازی که عمری به مردم شادی بخشیده است و حال خود مرد سیاه بختی است ، وقتی  سیاه روی صحنه است ، همه چشمها دنبال اوست  ،اما بعد از صحنه دیگر  هیچ چشمی دنبالش نیست .

من مدتهای زیادی است که در تلاشم از زندگی وآثار  استاد علی خان آبچوری و استاد حسین به بی  فیلمی مستند ودر خور مقام و موقعیت ایشان بسازم ، ولی هر با ر به بهانه ای عده ای  تنگ نظر با  مخالفت خویش از شناساندن اساتید فاخر موسیقی مقامی این خطه به عرصه های فرهنگی و هنری ایران و جهان محروم می نمایند .واما اینبار با یاری دوستانی که عوامل تولید اعلام خواهد گردید  کمتر از دوماه دیگر تصویر برداری این مجموعه را آغاز می کنیم ، ما پیمان بستیم اینبار قصه رابه سرانجام وبه پایان برسانیم ، هرچند هیچ قصه ای پایانی ندارد و هیچ عابری سرانجامی .

 

 

 

 

 

 

    علی عابدی  | پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385  | 1:55 لينک

____________________________________________________________________________________________


مسیو امیر نادری

 

 

 

 

آقای جستجوگر ...نمی دونم استاد خطابت کنم یا آقای امیر نادری؟.اگه اجازه بدی از این القاب  تکراری که امروزها به همه میچسبونن پرهیز کنم ، چون میدونم شما اصلا زیر بار این مسئولیت ها نمی رین و  به گمونم این کلمه با روحیات شما سازگار نیست .آقای نادری عزیز،اولین فیلمی که از شما دیدم ،" ساز دهنی" بود که مربوط به سالهای نوجوانی من میشد ، فیلمی که من واحتمالا خیلی هارو عاشق سینما کرد . این بلایی بود که شما با فیلمتان سرم آوردید وساز دهنی راه زندگی منو عوض کرد  .  اسم نادری از همون دوران  تماشای فیلم ساز دهنی از تلویزیون تو خاطرم ثبت شد و تکلیف خودمو با آینده روشن کردم ، یک تصمیم جدی که برا خیلیها به به یک شوخی شبیه بود. اما من مصمم بودم که یه روز فیلمی بسازم به زیبایی فیلم" ساز دهنی "امیر نادری و اصلا بشم یه امیر نادری دیگه . از اون زمان خیلی گذشته ومن نه فیلمی ساختم در حد واندازه ساز دهنی و نه آدمی شدم در حدو قیافه امیر نادری .  من به واسطه سینما به   زندگیم یه حرکتی دادم اما نه به اندازه شما  مسیو نادری که زندگی و محیط تون رو لرزوندید و تکون دادید و انگار این حرکت پایانی ند اره چون شما از سکون بدتون میاد واز ایستادن  نفرت دارید .. بذارید صادق باشم و رو راست ، اعتراف کنم که  فهمیدم عاشق واقعی سینما نیستم ونبودم  .می دونید از کی فهمیدم ، از مصاحبه بی تعارف شمابا ماسیموکائوزو و گراتسیما پاگانلی (تورین ، نوامبر2005) و چاپ اون در مجله فیلم از شماره 344 تا 346 که خانم غزل گلمکانی زحمت ترجمه اونو کشیده بودند . من اعتراف میکنم شما رو نشناخته بودم و دیر شناختمتون  . شما به خاطر سینما ، راحتر تر بگم به خاطر عشقتون چه کردید مسیو نادری بزرگ . یک جستجوگر واقعی و خستگی نا پذیرکه در جستجوی جزئیات هر چیزست که برایش سوال است . با ور کنید حتی تصور سختی هایی که کشیدید و رنج هایی که به خاطر ساخت فیلم هاتون بردید شکنجه آوره. آقای نادری  در روز چند بار به ساعت نگاه میکنید ؟ من گمون میکنم خیلی ...(از یک بابت چون علاقمند به جمع آوری ساعتهای مختلف هم  هستید  ) چون زمان برای شما حکم قطار سریع السیری رو داره که هر لحظه داره به مقصد می رسه و این شما رو نگران می کنه ، بر عکس ما که تو ایران وقتمون رو می کشیم ومیکشن و زمان رو براحتی در اینجا از دست می د یم ویا از دستمون میگیرن ، ومطمئنا این جور زندگی برای شما دهشتناکه و خوشحالم که به این مصیبت گرفتار نشدید.

آقای نادری عزیز ، فقط یک سوال ازشما می پرسم ، شما از سینمای قصه گو وداستان پرداز آغاز نمودید ، خداحافظ رفیق ، تنگنا ، تنگسیر،سازدهنی و...آرام آرام به نادری، دونده ، جستجوگر، منهتن از روی شماره ، منتهن از روی الفبا و...این ساخته آخرت ،دیوارصوت  که فیلمی مینی مالیستی است تبدیل شدید و خدا داند با این شور و حالی که دارید سر از چه فیلمها و چه جاهایی در آورید .این تغییر نگرش از کجا شروع شد ،از سفر ؟جستجو؟حرکت؟ویا  تحت تاثیر فیلمسازانی چون گدار و...

. امیر نادری عزیز شما فیلمساز بزرگی هستید و من به ایرانی بودن شما افتخار میکنم ونمیتونم شما رو جزو فیلمسازان آمریکایی بدونم ، راستش حسودیم می شه اگه نیویورک شما رو از خودش بدونه .

    علی عابدی  | پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385  | 1:44 لينک

____________________________________________________________________________________________


شعری از استاد بهرام بیضایی

                                      شعری از بیضایی ...

 

بی آنکه شاعر باشم – گاهی پرتی نوشته ام نه به نام شعر ، که به نام عواطفم .

 

 

از نگفتن گفتن

گهگاه خواب دخترکی می بینم کم سال

که قراراست روزی مادر من باشد .

دخترکی که بازیهایش شبیه بازی نیست

و کارنامه ی درخشانش

با اشک دوری از مادر شسته شده !

توپش را زمین می زند،و می شمرد؛

وآنچه می شنود چیزی نیست

جز صدای توپش- و دلش!

رنگ پریده اش را لبخندی زینت نمی دهد

خودش را می بیند در آینه ؛

همبازی خودش!

لی لی کنان از خط ها می گذرد ؛

وچون می گذرد ازته خط ؛

می ماند میان نرفتن و رفتن

فکر میکند به من

- به غریبه ای -

که قرار است روزی فرزند او باشد

نمی داند که بهتر است روزی – کی ؟-

به دنیا بیاوردم یا نه ؟

نمی داند که اندوه

برای توشه سپردن به کودکش کافی است؟

فکر می کند؛

به مردی که قرار است روزی – کی ؟-

زیر سقفش باشد .

مردی ندیده ؛

که کیست ؟وکجاست ؟

و هرجا هست و هر که هست

شاید اکنون درخیال او هم نیست !

مردی که شاید اکنون

- وجب به وجب-

در کار مساحی بیا بانهاست ؛

و گاهی شعری مینویسد کنار اسناد دولتی!

مردی که از کولاک کوبنده برف

پناه برده زیر شکم اسبی

و نمی داند حالا یخ میزند یا کی ؟

وچون آخرین امید سر سوزانش

شاید فکر می کند به لبخند اندوه زای دخترکی تنها

در جایی دور ؛

مانده میان نرفتن و رفتن

بر خط کشی یک بازی .

دخترکی ندیده

که کیست ؟یا کجاست؟

و هر جا هست و هر که هست

چیزی ندارد

جز مانند ی در آینه

جز تو پکی لرزان در دو دست

- وقلبی که گرم شده ،ازبس تند میزند -

جز خیال گنگی از مردی زیر شکم اسبی در کولاک

جز کار نامه ای

- باده ردیف بیت -

تا با آتش آن گرم کندش !

    علی عابدی  | پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385  | 1:20 لينک

____________________________________________________________________________________________


من هم اومدم...

با سلام

دوست من برای فرار از هیاهوی این نمور خاکستری رنگ  گاهی روزنه ای می بینی سو سو میزنه ،  که به زندگیت یه  معنا یی میده و این بهانه ای میشه برای موندن و در حصار خشک تپیدن ، این روزنه همین نوشتن ساده است ،ردیف کردن کلماتی که باب سخنی میشه با تو، که به گمونم وقتی یه جورایی لولای کلام منو درک کنی ، اونوقت  میکوبونی به دروازه دلت، پاشنه در کلبه توبرام میچرخونی  .

 من اصولا آدم منتقدی هستم ، بی تعارف بگم ؛ این وبلاگ رو ساختم که  علاوه بر مباحث آموزشی و تخصصی در حیطه هنر ،  سرکی هم  بکشم به کاروکاسبی مدعیانی لحا ف دوزکه به " چل تکه نه نه صغرای جوال دوز " هم رحم وروز نمیکنند  ،  بانی و ناجی هنر شدند و  سنگ هنر و هنرمند رو به سینه می کوبند . شاید این تلنگری باشه ، خدارو چه دیدی .

 

 

 

 

 

 

 

 

    علی عابدی  | چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385  | 2:15 لينک

____________________________________________________________________________________________


نوجوانی بزرگ...

آقا اجازه ....

بهرام نوجوان ، د ست بلند کرد سوالش را از درس جدید بپرسد ،( او همیشه سوال دارد ، ولی کسی نیست که برای سوال هایش جوابی داشته  باشد....) که روایت مرگ یزد گرد سوم بود به دست آسیابان ، به طمع زر و مال .هرچور فکر میکرد ، نمی توانست سر در بیاورد . با خودش میگفت ، جز یزدگرد و آسیابان کی آنجا بوده که بیاید ماجرا را این طور که در تاریخ ثبت شده تعریف کند؟یزد گرد که کشته شده بود و قاعدتا نمی توانسته بعد از مرگ ، داستان قتلش را برای دیگران بگوید ؛ آسیابان هم که دیوانه نبوده برای بقیه تعریف کند سر یزدگرد را به طمع زر و مال و جامه هایش در خواب زیر آب کرده !پس ماجرا چطور به این شکل در تاریخ ثبت شده است ؟

- بنشین !

این صدای معلم بود که با لحنی محکم وعصبانی ، سوال منطقی بهرام نوجوان را با همین یک کلمه جواب می داد . او نشست ، بی جواب ، اما وقتی سالها بعد این سوال دوباره از بین پرسش های ریز و درشت دیگر به ذهنش هجوم آورد و او با ساختن" مرگ یزدگرد "سعی کرد جوابی برایش پیدا کند ، معلوم شد نه تنها هیچ وقت به توصیه آن معلم تاریخ دبیرستانش گوش نکرده و ننشسته ، بلکه حتی دویده تا برای سوال های جورواجور ذهن پرسش آفرینش جواب پیدا کند ؛ ....این چند سطر بهانه ای بود تا به علامندان  اعلام نمایم که  از این پس در این وبلاگ از ایرانی ترین نویسنده یعنی استاد بهرام بیضایی بیشتر می خوانیم .

    علی عابدی  | چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385  | 2:13 لينک

____________________________________________________________________________________________


template desinged Bye : Ebad Hashemi